![]() |
![]() |
|
| ادبی عرفانی |
|
این قرص های ریزکرمی مایل به نخودی که آرامش رادربندبندوجودت به گردش می آورند و دراوج ناکامی وحرمان تورابه آغوش خوابی خوش وعمیق فرومی غلتانند و اسباب غفلت وفراموشی توراازدنیاومافیها فراهم می اورند بعضی موقع ها بدجوری وسوسه انگیز می شوند به نحوی که دلت می خواهدبه جای یکی دو تا پنجاه شصت تایی اشان راباهم ببلعی وخوابی عمیق تر ودائمی ترراتجربه کنی این قرص های ریزکرمی رنگ کمی تاقسمتی نخودی بعضی وقت ها سخت پاپیچت می شوند تاتوراازهرآنچه رنگ تعلق می پذیردآزادکنند اما درداودریغا ته مانده عقل بجامانده از ایام نه چندان دور توراازاین نهیب وسوسه ها میرهاند ومسئولیت های خطیری راکه به گردن داری به یادت می آورد . کجایی ای جنون مقدس که مرا از چنگ عقل ویرانگررهایی بخشی کجایی ای دیوانگی که جای دلدادگی هایم رابگیری ومرا رکام خودفروکشانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:19 توسط سامان |
|
|
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:52 توسط سامان |
|
|
من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت ميکند چيست؟» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:30 توسط سامان |
|
|
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط سامان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:36 توسط سامان |
|
|
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:35 توسط سامان |
|
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:31 توسط سامان |
|
|
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدوشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود، شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . ودر حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:11 توسط سامان |
|
|
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:27 توسط سامان |
|
|
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:25 توسط سامان |
|
|
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه .. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:11 توسط سامان |
|
|
( ....وقتی که ز ره رسید هی شعر نوشت صبرش که به ته رسید هی شعر نوشت یک سال تمام با من از باران گفت «مِهرش»که به ده رسید هی شعر نوشت....)
این قرارمان نبود.....اصلاقرارنبودمن عاشق بشوم . قرارنبود..... من عهدکرده بودم محمل روحی لطیف وعاشقانه درکالبد فیزیکی خود باشم . من عهدکرده بودم که دلم مامن عشق لایزال الهی باشد وهیچ پری رویی را ولو با افسانه وافسون اجازه ورود به آن ندهم اما همه چیز درآن چندمین روزبرفی زمستان کذایی تغییرکرد همان روزی که درتلاش برای تراشیدن بهانه ی غیبتی چندساعته ازکلاس درس و به کاربستن عکس های اضافه مانده ازتشکیل پرونده تحصیلی به دفتر خراب شده آن مجله درپیتی آمدم پاگیرشدم وماندم ماندم وگوش به حرف های دلخوشکنکی دادم که بعدافهمیدم سخت زمستانی بود وتابه خودبیایم دی ماه رسید....... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:29 توسط سامان |
|
|
پیر عارفی می گفت در جوانی چوبدار بودم (کسی که گلّه ی گوسفند نگهداری میکند) در مسیر روستا به چراگاه رودخانه ای بود وبرای عبور از آن پلی وجود داشت برای بردن گوشفندان به چراگاه مجبور بودم از . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:11 توسط سامان |
|
|
.....بعضی وقتها فکر میکنم اگر شکستن دلی در شرع محکوم به دیه میشد. چه شلم شوربایی میشد دم در دادگاه و قبض هایی که باید به حساب دلهای شکسته میریخت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:5 توسط سامان |
|
|
شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:33 توسط سامان |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:47 توسط سامان |
|
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 16:52 توسط سامان |
|
|
عاشورا واقعه ای بود که وقایع بعدی آن را به فاجعه ای عظیم تبدیل کرد شهادت مظلومانه حسین ابن علی مصیبتی بود که بامصائب بعدی ابعادی جهانی یافت وبه مصیبت همیشه زنده تاریخ تبدیل شد .آنچه عاشورا رازنده نگه داشته است قتل حسین ابن علی نیست بلکه مظلومیت اوست .مردان مختلف دیگری نیز قبل
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:26 توسط سامان |
|
|
در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می دانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ می زد و می مرد. علی رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می دانست وقت زیادی ندارد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:54 توسط سامان |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:12 توسط سامان |
|
|
محک طلا / آتش است و |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:25 توسط سامان |
|
|
(...يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:56 توسط سامان |
|
|
شب بود و خورشيد به روشني ميدرخشيد، پيرمردي جوان، يكه و تنها با خانوادهاش در سكوت گوشخراش خيابان قدمزنان ايستاده بود ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:44 توسط سامان |
|
|
نخست افاضات : (.... کاش دیگران را آنطور قبول کنی که هستند نه آنگونه که دوست داری باشند ، چراکه دیگران نیز تو را آنگونه که هستی پذیرفته اند و اگر غیر از این می بود همه در عذاب بودند. کاش موقعیتهای حساس زندگی دیگران را درک می کردی / کاش عذر دیگران را بدون اینکه لوث شده و حرمت شکنی گردد با حرمت و فروتنی می پذیرفتی ) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:2 توسط سامان |
|
|
دل که افسرده شد از سینه برون باید کرد مرده هرچند عزیز است نگه نتوان داشت
بوی نفرت ومرگ این دل افسرده وآن عشق مرده چنان فضای سرد سینه ام را گرفته که نفس کشیدن را هم برایم مشکل ساخته است .عشق چون سمی مهلک ومرگبار ذره ذره وجودم را آلوده ساخته است و شیدایی ودیوانگی بندبند وجودم را به زنجیرکشیده است .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:4 توسط سامان |
|
|
زندگی کردن من مردن تدريجی بود آنچه جان کرد تنم عمر حسابش کردم
اين بيت زيبا ی آتشين که از سينه ی سوخته ی شاعر لب دوخته / زنده ياد فرخی يزدی زبانه می کشد ترجمان حال من است وشرح به يغمارفتن عمر 45 ساله ی من . عمری که بخش نخست آن درغفلت ونادانی ايام صباوت/ بخش ميانی آن برای دوندگی در پی نان و بخش اخير آن نيز به طلب استرحام از دونان گذشت .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:56 توسط سامان |
|
|
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد محراب تک افتاده ی نمازخانه گرچه غریبانه به تن پادگان وصله خورده است اما رنگ آبی نجیبانه اش به
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:8 توسط سامان |
|
|
وقتی طبیعت مردی؟؟؟ با پاکی فطرت درهم می آمیزد / عشقی ناب وخالص متولد می شود که لهیب آتش آن
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:1 توسط سامان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:25 توسط سامان |
|
|
من مرد دلخواهت نشدم مراببخش اگر قابلیت تحمل بی اعتنائی ها و بی حرمتی ها را ازدست داده ام ....مراببخش اگرنمی توانم بی اعتنائی اطرافیان رابه جان بخرم ودرپاسخ حرمت شکنی هایشان مجیز بگویم و خود را به نفهمی بزنم .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:18 توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد
دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد دلم /براي دل ساده ام كه خواهد خورد دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد نشسته اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد تو اشتباه نكردي گناه آدم بود اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد من آشناي تو بودم ولي ندانستم غريبه ها دلشان هم غريب ميسوزد براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد |
| آرشیو موضوعی |
|
خداشناسی وتوکل عشق وعرفان ابدیت دلرنجی ها نکته ها |
| پیوندها |
|
سرعشق (استادشجریان) هرروزباحضرت حافظ زنده یادفریدون مشیری خلوتگه راز جملات زیبا ماه من سلام دلتنگی ها من رقص آتش این منم این منم دیگری نیست بانوی جنگل سایه ی هیچ... چرااسم تولیلا نیست؟ |
|
RSS
|