![]() |
![]() |
|
| ادبی عرفانی |
|
وقتي كه سپيدهدم بايستي و هراس دريچهي كاخ جادويي خود را بر روي خورشيد با مدادي ميگشايد مرا بياد بياور. وقتي كه شب غرق در رويايي دور و دراز دامنكشان زير حجاب سيمين خويش ميگذرد از من ياد كن. هنگام نزديكي وصال، دل در سينهات به تپش درآید و سايه روشن غروب ترا به روياي دلپذير شامگاهان دعوت كند گوش به سوي جنگل فرا دار، تا بشنوي كه صدايي آهسته زمزمه ميكند: مرا بياد بياور. مرا بياد بياورد آن روز كه دست سرنوشت براي هميشه از تو جدايم كرده و غم دوري و گذشت ايام، زمان افسردهام را خاموش ساخته باشد آن روز به عشق تو ميمانم من. به وداع آخريني كه با هم كرديم بينديش زيرا براي دلدادگان دوري و گذشت زمان معنايي نيست. دلدار من تا وقتي كه دل در سينه ميتپد قلب من به تو خواهد گفت: مرا بياد بياور. «زماني كه دل شكستهي من براي هميشه در زير خاك سرد آرميده باشد و بوتهي گلي دور از گلهاي ديگر آرام آرام بر روي گور من بشكفد مرا بياد بياور» مرا بياد بياورد آن روز كه ديگر از من نشاني در جهان نخواهد ماند. اما روح جاوداني من همچون دوستي وفادار به طرف تو خواهد آمد و در خاموشي شب آهسته در گوشت زمزمه خواهد كرد: مرا بياد بياور مرا بياد بياور
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:21 توسط سامان |
|
|
دستانم تا ابد سرد خواهد ماند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:18 توسط سامان |
|
|
" برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال . بنگر که چگونه می افتی ، چون برگ زرد یا سیب سرخ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:33 توسط سامان |
|
|
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم آن بزرگتر از دل می شود، می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در"دوستت دارم" خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند.به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعت اش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم .تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین. "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" به قلم آقای مصطفی مستور
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:40 توسط سامان |
|
|
از پاسخ من معلمان آشفتند. از حنجره شان هر چه در آمد گفتند اما به خدا هنوز هم معتقدم از جاذبه ی تو سیب ها افتادند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42 توسط سامان |
|
|
دست عشق از دامن دل دور باد میتوان آیا به دل دستور داد؟ تاساعاتی بعدترک این دنیاومافیها خواهم کردبرای ساعاتی به اختیار / بقیه رانمی دانم .آیا اذن بازگشت خواهم داشت؟ویا این سفرموقت مرابه ابدیت رهنمون خواهدساخت؟ ساعاتی دیگر به ضرورت / به عالم بیهوشی فرو خواهم رفت تاعمل جراحی کوچکی راانجام دهم امادرهرحال بیهوشی است و کاریش نمی شود کرد. فرصتی است این چندسطر را به رسم یادگار وخونین دلانه بنویسم .کسی چه می داند؟شاید..... فرصتی است بنویسم که: من به این خلقت نبودم راضی این خود زور بود خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود آری علی رغم تمام تلاش هاومجاهدت هایم تمام عاطفه واحساساتم تمام طهارت وپاکی هایم تمام عشق ها ودلبستگی هایم / نه راحتی یافتم نه لذتی چشیدم ونه عشق ومحبتی دریافت کردم. به قول نیما : نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم وبه جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند دستها ميسايم گفتنی هابسیار است وفرصت کم/ باید آماده شوم .کارهای برزمین مانده زیادی دارم .تکلیف خیلی چیزهارا بایدمشخص کنم .تکلیف خودم را/ زندگانی آینده ام را فردای تنهایی ام را/ فرزندان جگرگوشه ام را/ اما فردایی خواهدبود؟ خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 توسط سامان |
|
|
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:14 توسط سامان |
|
|
اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند،ميشکنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:11 توسط سامان |
|
|
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.» اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:2 توسط سامان |
|
|
تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند . فردریش نیچه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:42 توسط سامان |
|
|
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اين هاكه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن درشان من نيست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:34 توسط سامان |
|
|
خدايا:عقيده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط سامان |
|
|
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت ازکارخوددست کشد،.بنابراین،اعلام کرد که می خواهد ابزارش را باقیمتی مناسب به فروش بگذارد؛پس وسایل کارش راکه شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حرص، حسادت، شهوت،قدرت طلبی و...می شد،به فروش گذاشت.امایکی ازاین ابزار،بسیار کهنه و کارکرده به نظر می رسید وشیطان حاضرنبود که آنرا به قیمت ارزان بفروشد. کسی ازاو پرسید:«این وسیله گران قیمت چیست؟» شیطان گفت:«این نومیدی و افسردگی است.» پرسیدند:«چرا این همه گران است؟» شیطان گفت:«زیرااین وسیله برای من بیش از ابزار دیگر موثربوده است.هرگاه سایروسایلم بی اثر می شوند،تنها بااین وسیله می توانم قلب انسانها را بگشایم وکاری را انجام دهم.اگربتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی،یاس،دلسردی،مطرود بودن و تنهایی کند،می توانم هرچه می خواهم بااو بکنم.من این وسیله را روی همه انسانها امتحان کرده ام وبه همین دلیل این همه کهنه است.»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:15 توسط سامان |
|
|
روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعتها به طور ترحم انگیزی ناله میکرد . بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید و پیش خود گفت : « این اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود » او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آنها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند . اسب ابتدا کمی ناله کرد اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت به شدت همه را متعجب کرد . آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه کرد و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد !! با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته میشد اسب تکانی به خود میداد ، گل را پایین میریخت و یک قدم بالا می آمد ! همینطور که روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد !
زندگی در حال ریختن گل و لای بر روی ماست ! ما چه میکنیم؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:11 توسط سامان |
|
|
دختري بعد از ازدواج نميتوانست با مادرشوهرش كنار بيايد و هر روز با او جر و بحث ميكرد . عاقبت دختر نزد داروسازي كه دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا كرد سمّي به او بدهد تا بتواند مادرشوهرش را بكشد ! در آن لحظه داروساز شوكه شد و گفت اگر سمّي خطرناك به او بدهد و مادرشوهرش بميرد همه به او شك خواهند كرد پس معجوني به دختر داد و گفت كه هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر بريزد تا سم معجون در او كم كم اثر كند و او را بكشد و توصيه كرد در اين مدت با مادرشوهر مدارا كند تا كسي به او شك نبرد ... دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداري از آن را در غذاي مادرشوهر ميريخت و با مهرباني به او ميداد ... هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا كه يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت : « ديگر از مادرشوهر متنفر نيستم . حالا او را مثل مادرم دوست دارم و ديگر دلم نميخواهد كه بميرد . خواهش ميكنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج كند » داروساز لبخندي زد و گفت : « دخترم ! نگران نباش ! آن معجوني كه به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود كه حالا به عشق تبديل شدهو از بين رفته است ... ! »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:10 توسط سامان |
|
|
کاش می شد راه سخت عشق را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:3 توسط سامان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:42 توسط سامان |
|
|
گوش میدهم * ساز و آوار عاشقانهای كه عاشق، زير پنجرهی معشوق میخواند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:23 توسط سامان |
|
|
عیدآمد و ماخانه خود را نتکاندیم گردی نستردیم وغباری ننشاندیم دیدیم که درکسوت بخت آمده نوروز ازبیدلی او را ز در خانه براندیم من دانم ومسکین دلت ای خسته کبوتر سالی بگذشت است و تو را ما نپراندیم زاندر خم گردون بگذشتند حریفان مسکین من ودل در خم یک زاویه ماندیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط سامان |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دخترزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد...اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين،هميشه اولين شانس رو درياب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:57 توسط سامان |
|
|
چوپاني مشغول چراندن گلهي گوسفندان خود در مرتعي دورافتاده بود. ناگهان سر و كلهي خودروي كروكي جديد از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا شد. راننده آن اتومبيل كه مرد جواني با لباس Brioni، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجرهي خودرو بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند رأس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟ چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش كه بهآرامي در حال چرا بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد. جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را بهسرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به تلفن همراه وصلكرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS) را فعال كند، شد. روي منطقهي چراگاه متمركزشد، بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيدهي عملياتي را وارد كامپيوتركرد. بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجي سيستم را با چاپگر مينياتوري همراهش چاپكرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري. چوپان گفت: درست است. حالا همانطور كه قبلا توافقكرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري. چوپان به نظارهي مرد جوان كه مشغول انتخابكردن و قراردادن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب مرد جوان تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟ مرد جوان پاسخ داد: بله، چرا كه نه؟ چوپان گفت: تو مشاور هستي. مرد جوان گفت: درست ميگويي. اما بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟ چوپان پاسخ داد: كار سادهاي است. بدون اينكه كسي از تو خواستهباشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچچيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط سامان |
|
|
درون معبد هستي زنده یادفريدون مشيری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط سامان |
|
|
پادشاه پیری در هندوستان ، دستور داد مردی را به دار بیاویزند. همین که دادگاه تمام شد ، مرد محکوم گفت : " اعلی حضرتا ، شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند. به دانشمندان، خردمندان ، مارگیران ، و مرتاضان احترام می گذارید. بسیار خوب ، وقتی بچه بودم ، پدربزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز درآورم! در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد ، باید مرا زنده نگه دارید"
پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.
مرد محکوم گفت : باید دو سال در کنار این جانور بمانم. " پادشاه گفت : دو سال به تو وقت می دهم . اما اگر بعد از این دو سال ، اسب پرواز نکند ، تو را به دار می آویزم. " مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است . وقتی به خانه رسید ، دید که خانواده اش سیاه پوشیده اند.همه جیغ زدند : دیوانه شده ای ؟ از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز دربیاورد؟ پاسخ داد : نگران نباشید . اول اینکه هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند ، یک وقت دیدید که یاد گرفت! دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد. سوم اینکه شاید این حیوان بمیرد و بتوانم دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم! حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود ، حکومت پادشاه سرنگون بشود و يا جنگ بشود . و آخر اینکه اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد ، دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم . فکر می کنید همین کم است ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:20 توسط سامان |
|
|
این دل / به کدام واژه گویم خون شد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:24 توسط سامان |
|
|
زندگی است دیگر. چه کارش میشود کرد؟ روی خوشش همیشه آن طرفی است که من نیستم. همیشه پشتش را به من میکند. همیشه مرا به جایی میرساند که فکر میکنم دیگر تحملش را ندارم. اما هیچوقت نشده که واقعا دیگر تحملش را نداشتهباشم. چه کار میشود کرد؟http://tiktaak.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:23 توسط سامان |
|
|
بیچاره من ! به هر چه رسیدم سراب بود افسوس هرچه نقشه کشیدم بر آب بود
عمری به انتظار نشستم ولی چه سود وقتی که آمدی دل من غرق خواب بود
دل هرچه داشت در طبق بی ریایی اش نذر سلامتی گل آفتاب بود
سرما ربود غنچهء عشق دل مرا وقتی که آفتاب رخت در حجاب بود
چشمم سفید شد به در ! اما نیامدی امروز هم سوال دلم بی جواب بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط سامان |
|
|
Goodbye my lover I'm so hollow, baby (...سختترین کاری که الآن دارم توضیح ِ حالم است. اصلا باورم نمیشود. هیچچیز. هیچکس. نه خودم را باور میکنم. نه تو را. دلم هیچچیز نمیخواهد. جز پایان این سرگردانی و درماندگی. اصلا باورم نمیشود چه کار کردهام. هنوز نوستالژی خاطرات هم محاصرهام نکرده. چیزی که الآن در من تکرار میشود، یک نگاه است. که پر بود از عصبانیت و تمنا.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:25 توسط سامان |
|
|
تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت میشوم گم میشوم
( کیکاووس یاکیده )
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:54 توسط سامان |
|
|
تو کیستی که من اینگونه،بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم. تو چیستی؟که من از موج هر تبسم تو بسان قایق،سرگذشت،روی گردابم! تو در کدام سحربر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام ترانه،تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن،همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه! چه کرد با دل من آن نگاه شیرین،آه! مدام پیش نگاهی،مدام پیش نگاه! کدام انشاب دویده است از تو در ذهن من؟ که ذره های وجودم تو را میبیند، به رقص می آیند، سرود میخوانند! چه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو: به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر! |